X
تبلیغات
نماشا
رایتل
روزشمار به دنیا آمدن فرزند من
Lilypie 2nd Birthday Ticker
چهارشنبه 30 آبان‌ماه سال 1386
سام

دستام سرده بابایی

مامانی دیگه عادت کرده،‌ اون اوایلش یه جورایی شاید براش خیلی عجیب بود،‌ ولی الان دیگه کاملا به اخلاق من آشنا شده، می دونه که تو هر سفری، تو هر مهمونی و آشنایتی،‌ من همیشه به دنبال نشونه هایی از یک زندگی ایرانی هستم. بعضی چیزهایی که تو این کشور پیدا میشه،‌ تو هیچ کجای دنیا وجود نداره،‌ و وقتی دقت کنی می بینی واقعا حیفه که ما بهشون توجه نکنیم و یه جورایی اونها رو فراموش کنیم. وقتی تو بازارهای سنتی هر شهر دوری میزنم،‌ نحوه فروش و رفت و آمد آدما، وقتی تو پاساژهایی که رنگ و روی مدرنیته رو به خودشون گرفتن،‌ لهجه بازاری کاسب های مدرن، وقتی که تو تاکسی،‌ راننده اول سلام میکنه،‌ وقتی که تو گرگ و میش صبح میبینی رفتگر با یه نون سنگگ و یه تیکه پنیر تبریزی یه جارو دسته بلند میره پشت شمشادها تا همون جا صبحانه بخوره... وقتی تو عکسهای سیاه و سفید قدیمی می بینی که همه یه جورایی متعجب خود دوربین هستن،‌ تا چیزی که میخواد ازش در بیاد، وقتی تو زمستونا هنوز لبو فروش و با چرخش می بینی،‌ هنوز می بینی که بابا ها از لای قرآن عیدی میدن، وقتی من همش نگران سبزه سفره هفت سین هستم که هر سال مادر دوستم که به دستش اعتقاد دارم برام سبز میکنه،‌ وقتی سرکارگر قدیمی کارخونه مصطفی برام تعریف میکنه که هنوز هم خاکستر و زغال های چهارشنبه سوری رو ، رو درختای میوه اش میذاره که سنت خانواده اش رو حفظ کنه،‌ عطر کوچه های بارون خورده وقتی چشماتو باز میکنی و می بینی که آجرهای خونها هم خیس و خوش بو شدن،‌ عطر یاس باغچه خونه قدیمی مون،‌ عطر سبزه و غروب پائیز و اذان ،‌ دلتنگی های مادرایی که یا سرباز دارن یا کنکوری، عکس قاب شده حضرت علی با ذوالفقار، عکس رنگ و رو رفته تختی،‌ وقتی هنوز من منتظر بابایی خودمم که یک روز در میون همیشه با دو دست پر بیاد خونه، برام پرتقال و سیب یا طالبی و گرمک بیاره،‌ وقتی تو اسمها،‌ اسم فارسی رو بیشتر دوست دارم، مثل رعنا،‌ مثل سام،‌ مثل همه اسمهایی که هنوز تو فیلم فارسی های رنگ و رو رفته پیدا میشه، مثل همه ایرونی ها که هرجا باشن میتونی از لحنشون،‌ دلشون رو بخونی، اونهایی که شرقی ترین عشق های دنیا رو دارن، اونهایی که عطر کباب رو همراه با عطر زغال داغ می پسندند،‌ همه اش من دنبال یه نشونی از این ایرونی های مهربونم، توی این دنیای مجازی هم زیاد پیدا میشه، مثل همه شما، مثل دوست عزیزم سام، که ندیدمش، ولی هر وقت برای گلک پیغام میذاره و من میرم وبلاگش رو می بینم، باز هم عطر اطلسی ها و بوی بارون و تنهایی های پسرای عاشق ایرونی رو میتونم کامل حس کنم، سام به وبلاگ گلک خیلی لطف داره، سام شاید هنوز تو بورلی هیلز قدم بزنه،‌ اما میدونم که دلش به گرمای عزیزایی که توی این کشور داره داغه، اینقدر داغ که میتونی اینو حس کنی، غربت خیلی سخته،‌ و امیدوارم که برای سام و همه عزیزایی که تو غربت هستن خوشی و خرمی جای این سختی رو بگیره،‌ اما از همشون میخوام که هیچ وقت یادشون نره که کی بودن،‌ کجا بودن،‌ و اگه یه روزی دیدن که وقتی اسم ایران میاد قلبشون داغ نمی شه، باید باور کنن که گرمای دستای بابایی هاشون رو از یاد بردن، خدا نکنه...
میخواین عکس بابایی سام رو ببینین... اینجا کلیک کنید.
وبلاگ سام