سلام... سال نو مبارک...
حالتون خوبه... ممنون از همه دوستایی که این همه لطف داشتن و برای سام و مامانی و من پیغام گذاشتن... خیلی دیر شد که من دوباره آپ کنم ... حالا دلیلش رو نپرسین ولی انشالا که پستهای امسال بیشتر از سال قبل میشه.
آقای سام که دیگه چی براتون بگم... عزیز دل شده... یعنی سر کار که هستم واقعا دلم براش تنگ میشه... حسابی بلد شده که خودشو لوس کنه ... دیگه یاد گرفته چطور ارتباط برقرار کنه... گاهی اوقات وقتی میفهمه که بهش توجه می کنیم الکی سرفه می کنه... میدونه سریع من یا مامانی بغلش می کنیم و اون می خنده... تحویل سال رفتیم خونه مامان جونش (یعنی مامان مامانی) ... بعد از ظهرش هم رفتیم خونه اون یکی مامان بزرگش... کلی هم عیدی گیرش اومد.... بیست و هفتم هم که اگه یادتون باشه تولدش بود که ما انداختیم جمعه همون هفته... من و مامانی هم براش یه قطار گرفتیم که باید توش بشینه و راه بره... می خواستم یه چیزی بگیرم که تو راه رفتن کمکش باشه...خیلی هم خوشش اومد... یه قستمهایی از این اسباب بازی متحرک و صدادار هست که روزا خیلی باهاش بازی می کنه... اولش فکر نمی کردم خوشش بیاد... ولی بعد دیدم که حسابی بهش عادت کرد... راستی مامانی برای سال تحویل برای سام یه دی وی دی پلیر پرتابل خرید... راحت روی صندلی ماشین نصب میشه و می تونه ازش کارتون هاشو تماشا کنه... ما عید رفتیم شیراز.. هشتم بود.... و تو مسیر این دی وی دی پلیر خیلی کمک کرد... آخه آقای سام میل دارن که وقتی دارن غذا می خورن حتما سی دی چرا و خاله سارا رو ببینن... اوایل براش میذاشتیم که ببینه ولی الان مامانی فیلم دیدنش رو کمتر کرده... براش یه سری اسباب بازی ها یی گرفته که بیشتر بازی کنه... مثل حلقه های هوش یا اشکال هندسی و بهش رنگ و شکل اونها رو یاد میده... از حق نگذریم حسابی وقت میذاره براش...
عکسهای آخر سال ۸۷ سام رو از اینجا ببینید...
سام دیگه کامل میتونه بایسته ... البته هنوز بدون کمک بلند شدن رو یاد نگرفته... ولی دو یا سه قدم هم جلو میره... سرعتش تو چهار دست و پا رفتن که خیلی زیاد شده و یه لحظه نمیشه ازش چشم برداشت... اسباب بازی هاش رو هم خوب به این طرف و اون طرف میکوبونه... تو حمام هم دیگه گریه نمی کنه فقط کمی بهونه میگیره.... بهرحال کلی آقا شده این آقای سام... دختر خوب دیدید بهش خبر بدید که سام رو از دست نده...
عکسهای سال جدید سام رو اینجا ببینید....
از لطفتون خیلی ممنونم... به تک تکتون سر میزنم تا جبران محبتتون رو بکنم... شما هم از کوچولوهای خودتون بگید و خوشحالمون کنید... شما تو عید چی کارار کردید.


... اینقدر سام خندید
... ولی نمی دونم مامانی چرا یهو چشماش گرد شده بود.... البته کارهای بانمک تر دیگه ای هم بلده... مثلا خالی کردن جعبه دستمال کاغذی، کشیدن سی دی های فیلم ها روی همدیگه... مچاله کردن کتاب های بابایی، اینقدر خوش میگذره به ما سه تا که نگو
... به سام که خیلی ... من و مامانی هم کم کم داریم عادت می کنیم به ملحقات بچه دار شدن... میگن آش با جاش... خب همینه دیگه... آقای سام دیگه خیلی آقا شده... روی سفره خانواده می شینه و غذا هم میخوره... البته لباسهاش هم همون غذا رو میخورن... ولی اینقدر بامزه است وقتی که داره ماست می خوره... خیلی ماست دوست داره... ولی چون سرده ، چهره اش خیلی نمکی میشه وقتی میخوردش... همچین سرش و تکون میده که انگار مثلا یه چیز ترش خورده
... دارم دنبال یه فضای اینترنتی میگردم که فیلم هاش رو هم آپلود کنم ببینید... اگه شد خبرتون می کنم. 

... فکر می کنید که کابوس سام چی باشه؟ ما الان دقیقا به مدت دو ماهه که باهاش این مشکل رو داریم... آقای سام از حمام کردن جدیدن می ترسن... البته فکر کنم که به خاطر این باشه که یه بار اتفاقی روی سرش آب ریختیم یا از صدای آب می ترسه یا یه چیز دیگه که هنوز کشف نکردیم... ولی به هر حال ما با ایشون مسئله داریم اساسی... اصلا هم راضی نمیشن ... یه جیغ های بنفشی میکشه که ما می ترسیم همسایه ها فکر کنن ماداریم آقای سام رو زنده زنده می خوریم... خب خوردنی تشریف دارن ایشون... ولی اینقدر دردناک که نه... حالا ما موندیم و سام و یه مشکل که بعد از آلودگی هوا برای خودش یه مشکل بزرگه...
داشتم وبلاگ 

... به اسم دندونک... تو این جشن بیشتر فامیل های نزدیک دور هم جمع میشن و خبر آنچنانی از بزن و برقص نیست... یه آجیل ساده مخصوص که معمولا خود خانواده درست میکنن هم صرف میشه... مثل برنج و عدس بو داده .... تخمه های مختلف و اینها... ولی یه چیز بامزه که داره اینه که آخر مهمونی ، دور و بر نی نی کوچولو یه سری وسایل مختلف میذارن... مثلا قیچی، کتاب، خودکار، توپ بازی و از این چیزا.... بعد نی نی اولین چیزی رو که برداره میگن شغل آینده شو انتخاب کرده.. مثلا اگه قیچی برداره، خیاط میشه... اگه شونه برداره، آرایشگر میشه... اگه کتاب برداره، ملا میشه...
.. آی حال داد... جای همتون رو خالی کردم
... به یاد همتون بودم
... انشالا عروسی سام همه دعوتن.... وقتی داشتیم می رفتیم سام تا خود توی هواپیما خواب بود... همین که نشستیم بیدار شد ... بعد فکر کنم که گوشش به خاطر تغییر فشار اذیتش می کرد... اینقدر جیغ زد که سر همه رو برد... گریه نمی کردها... ولی جیغ می زد... هر کاری که کردیم ساکت نشد... آخرش هم کلی شیر بالا آوورد تا اینکه رسیدیم... ولی بعدش یه خنده های شیرینی می کرد... دل ما و شیراز رو برد. فردا سام و مامانی میان... دلم براش تنگ شده... به قول شاعر بزرگوار... امشب که گذشت... فردا رو بگو 





و با مامانی کلی بهش رسیدیم. روی تمام کمدها و درهای اتاق سام از این ستاره ها که وقتی تاریک میشه هوا، چشمک می زنند چسبوندیم. وقتی اتاقش تاریکه خیلی قشنگ میشه...چون من از رنگ آبی خیلی خوشم میاد و ترکیب رنگ سیسمونی سام سبز و آبی هست، کلی خودکشون کردیم برای اتاق سرور... من و مامانی از آقای پو خیلی خوشمون میاد، پس تصمیم گرفتیم که شخصیت آقای پو تو تمام اتاق ایشون نمایان باشه... از پرده گرفته تا ساعت و قاب عکس... آقای سام بعد از یه ماه اومدند اتاق خودشون و تو تخت خودشون جلوس نمودند. قبل از اون خوب خونه مامان مامانی مهمونی تشریف داشتند. شما اتاق کوچولو های خودتون رو چه طور تزئین کردید؟؟؟
الان که اینجانب دارم براتون می نویسم تقریبا سه واحد پیش نیاز بچه داری رو پیش ایشون گذروندم و نمره کامل هم دریافت کردم... اینقدر باحوصله و سلیقه بچه داری می کنه که آدم دلش می خواد یه دو سه تا دیگه نی نی داشته باشه
... روز دوم یا سوم بود که خیلی بامزه با یه دستمال نرم بدن سام رو با عرق کاسنی شست و اونو پیچید ، یعنی دوست داشتم بودید اونجا که ببینید این نی نی ما چه اداهایی میومد، اینقدر خوشش اومده بود که نگو... خودشو یه کش و قوسی میداد که انگار کوه کنده... اگه سام گریه کنه، حالتهای متفاوتی می تونه داشته باشه... مثلا گرسنه هست، جاشو خیس کرده، دلش درد می کنه، یا الکی میخواد فقط بغلش کنیم... اینکه کدوم اینهاست دقیقا خاله فریده است که میگه... دارم یاد می گیرم.
دختر خاله فریده هم در حال تدارک مراسم ازدواج و ... هست که زنگ زده به خاله فریده میگه خوبه وقتی زنش دادی دیگه برگرد خونه...







