روزشمار به دنیا آمدن فرزند من
Lilypie 2nd Birthday Ticker 
دستگاه تغییر صدا دستگاه تغییر صدا
تبدیل صدای شما به مرد یا زن در هنگام صحبت با موبایلتان
سریال زنان سرسخت
سریالی بسیار ریبا در ژانر درام و کمدی. برنده ۳ جایزه golden globe
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1388
سلام

سلام... سال نو مبارک...

حالتون خوبه... ممنون از همه دوستایی که این همه لطف داشتن و برای سام و مامانی و من پیغام گذاشتن... خیلی دیر شد که من دوباره آپ کنم ... حالا دلیلش رو نپرسین ولی انشالا که پستهای امسال بیشتر از سال قبل میشه.

آقای سام که دیگه چی براتون بگم... عزیز دل شده... یعنی سر کار که هستم واقعا دلم براش تنگ میشه... حسابی بلد شده که خودشو لوس کنه ... دیگه یاد گرفته چطور ارتباط برقرار کنه... گاهی اوقات وقتی میفهمه که بهش توجه می کنیم الکی سرفه می کنه... میدونه سریع من یا مامانی بغلش می کنیم و اون می خنده... تحویل سال رفتیم خونه مامان جونش (یعنی مامان مامانی) ... بعد از ظهرش هم رفتیم خونه اون یکی مامان بزرگش... کلی هم عیدی گیرش اومد.... بیست و هفتم هم که اگه یادتون باشه تولدش بود که ما انداختیم جمعه همون هفته... من و مامانی هم براش یه قطار گرفتیم که باید توش بشینه و راه بره... می خواستم یه چیزی بگیرم که تو راه رفتن کمکش باشه...خیلی هم خوشش اومد... یه قستمهایی از این اسباب بازی متحرک و صدادار هست که روزا خیلی باهاش بازی می کنه... اولش فکر نمی کردم خوشش بیاد... ولی بعد دیدم که حسابی بهش عادت کرد... راستی مامانی برای سال تحویل برای سام یه دی وی دی پلیر پرتابل خرید... راحت روی صندلی ماشین نصب میشه و می تونه ازش کارتون هاشو تماشا کنه... ما عید رفتیم شیراز.. هشتم بود.... و تو مسیر این دی وی دی پلیر خیلی کمک کرد... آخه آقای سام میل دارن که وقتی دارن غذا می خورن حتما سی دی چرا و خاله سارا رو ببینن...  اوایل براش میذاشتیم که ببینه ولی الان مامانی فیلم دیدنش رو کمتر کرده... براش یه سری اسباب بازی ها یی گرفته که بیشتر بازی کنه... مثل حلقه های هوش یا اشکال هندسی  و بهش رنگ و شکل اونها رو یاد میده... از حق نگذریم حسابی وقت میذاره براش...  

  

عکسهای آخر سال ۸۷ سام رو از اینجا ببینید... 

سام دیگه کامل میتونه بایسته ... البته هنوز بدون کمک بلند شدن رو یاد نگرفته... ولی دو یا سه قدم هم جلو میره... سرعتش تو چهار دست و پا رفتن که خیلی زیاد شده و یه لحظه نمیشه ازش چشم برداشت...  اسباب بازی هاش رو هم خوب به این طرف و اون طرف میکوبونه... تو حمام هم دیگه گریه نمی کنه فقط کمی بهونه میگیره.... بهرحال کلی آقا شده این آقای سام... دختر خوب دیدید بهش خبر بدید که سام رو از دست نده... 

 

عکسهای سال جدید سام رو اینجا ببینید.... 

 

از لطفتون خیلی ممنونم... به تک تکتون سر میزنم تا جبران محبتتون رو بکنم...  شما هم از کوچولوهای خودتون بگید و خوشحالمون کنید... شما تو عید چی کارار کردید.

یکشنبه 11 اسفند ماه سال 1387
نمک های سام

نمک های سام

 

سلام... این روزها ما کارهای بانمک زیادی از آقای سام می بینیم... جدیدا یاد گرفته که گوشه مبل یا هر چیزی رو بگیره و یواش یواش از جاش بلند بشه... هرچی که هم دم دستش باشه بگیره و بکشه... مثلا تو هفته قبل مامانی لب تاپش رو گذاشته بود رو مبل که آقای سام، همچین شاد و خوشحال آروم آروم نزدیک شد و کشید و دانگ... کوبیدش زمین.... آخی ... اینقدر سام خندید... ولی نمی دونم مامانی چرا یهو چشماش گرد شده بود.... البته کارهای بانمک تر دیگه ای هم بلده... مثلا خالی کردن جعبه دستمال کاغذی، کشیدن سی دی های فیلم ها روی همدیگه... مچاله کردن کتاب های بابایی، اینقدر خوش میگذره به ما سه تا که نگو... به سام که خیلی ... من و مامانی هم کم کم داریم عادت می کنیم به ملحقات بچه دار شدن... میگن آش با جاش... خب همینه دیگه... آقای سام دیگه خیلی آقا شده... روی سفره خانواده می شینه و غذا هم میخوره... البته لباسهاش هم همون غذا رو میخورن... ولی اینقدر بامزه است وقتی که داره ماست می خوره... خیلی ماست دوست داره... ولی چون سرده ، چهره اش خیلی نمکی میشه وقتی میخوردش... همچین سرش و تکون میده که انگار مثلا یه چیز ترش خورده... دارم دنبال یه فضای اینترنتی میگردم که فیلم هاش رو هم آپلود کنم ببینید... اگه شد خبرتون می کنم.  

عکسهای جدید سام رو اینجا ببینید.

 

مطلب خونه خدا رو تو وبلاگ باباها بخونید

شنبه 12 بهمن ماه سال 1387
کابوسی برای سام

خوب بخوابی بابایی

چه تیتر با مزه ای شد... شبیه این فیلم ترسناک ها که معمولا توش زامبی ها نصف شب راه میافتن دنبال زنده ها خونشونو بخورن... فکر می کنید که کابوس سام چی باشه؟ ما الان دقیقا به مدت دو ماهه که باهاش این مشکل رو داریم... آقای سام از حمام کردن جدیدن می ترسن... البته فکر کنم که به خاطر این باشه که یه بار اتفاقی روی سرش آب ریختیم یا از صدای آب می ترسه یا یه چیز دیگه که هنوز کشف نکردیم... ولی به هر حال ما با ایشون مسئله داریم اساسی... اصلا هم راضی نمیشن ... یه جیغ های بنفشی میکشه که ما می ترسیم همسایه ها فکر کنن ماداریم آقای سام رو زنده زنده می خوریم... خب خوردنی تشریف دارن ایشون... ولی اینقدر دردناک که نه... حالا ما موندیم و سام و یه مشکل که بعد از آلودگی هوا برای خودش یه مشکل بزرگه...
داشتم وبلاگ مدیر بلاگ اسکای رو میخوندم که با تعجب دیدم که سحر رومی یکی از دوستای وبلاگ سام با ما خداحافظی کرده ... برای خانواده اش آرزوی صبر می کنم... براش دعا کنید... چه دلی داره همسرش.

پنجشنبه 19 دی ماه سال 1387
L  O   S   T

LOST


یه بیماری افتاده تو خانواده پدری اینجانب که ما رو از کار و زندگی و وبلاگ نویسی انداخته... دقیقا اسمش رو اول این پست نوشتم... الان که خدممتون هستم قسمت دهم سیزن سه رو من ومامانی به همراه آقای سام دیشب دیدیم... من پیشنهاد می کنم که نبینید... اگه شروع به دیدن این سریال کردید، پای خودتونه... شما هم مریضی lost رو میگیرید... واقعا قشنگه...آقای سام هم همین نظر رو دارن... ایشون جدیدا یاد گرفتن که راه برن و مثل بچه شیر ها آروم آروم حرکت می کنه... و کل اتاقها را طی کنه... وقتی هم که یه لبه کوچیک گیر میاره بلند میشه و مغرورانه اطرافش رو نگاه میکه ... مثلا من اینجارو فتح کردم ... اینقدر نمک داره ... مامانی بهش این روزها یه مقدار محتویات غذاش رو بیشتر کرده... ایشون صبح ها اول یه کم شیر میخورن... بعدش مامانی بهشون فرنی میده و بعدش هم ساعت ده آب میوه ایشون، شامل آب سیب و آب لیموشیرین میل می فرمایند بعد هم ساعت دوازده نهار میل می کنن که شامل برنج و مرغ و سبزی له شده است... به هر حال من هم باید یه پیشنهاد بدم به مامانی که آخه یه کم به فکر بابایی باش (من با نظریه باباهای حسود کلا مخالفم) ... بابایی پوست و استخون شد از عشق مامانی 

دیروز عاشورا من و سام و مامانی رفتیم تو محله خودمون پونک یه دوری زدیم ... مامان بابایی از این لباسها که برای شیرخواره ها درست می کنن، مثل لباس سقا ها، خریده بود. اینقدر بهش میومد... حالا عکسهاشو براتون میذارم... راستی ... دوستای مامانی و بابایی این روزها منتظر یه کوچولو هستن که تو راهه تا بیاد اونها رو از تنهایی در بیاره... اونها چند وقتی بود که براش یه وبلاگ درست کرده بودن ولی آدرسشو به ما نمی گفتن... اگه دوست داشتید حتما به وبلاگشون سر بزنید... خوشمزه می نویسن... موفق باشید.   

 به مطلب اعتراضات نی نی 16 ماهه نظر بدید. 

 

به وبلاگ بهترین بهترین من سر بزنید.

دوشنبه 4 آذر ماه سال 1387
اگه دلت برام تنگ شده...

اگه دلت برام تنگ شده رو عکسم کلیک کن...  

اگه دلت برام تنگ شده...

یکشنبه 26 آبان ماه سال 1387
دندونک

بابا بزرگ و مامان بزرگ (بابا و مامان بابایی) اهل شمال کشور هستن... بابا بزرگ و مامان بزرگ ( بابا و مامان مامانی) اهل جنوب شمالی ها یه رسم بانمک دارن به اسم دندونک... وقتی که نی نی اولین دندونش نیش میزنه و بیرون میاد، براش یه جشن کوچولو موچولو میگیرن... به اسم دندونک... تو این جشن بیشتر فامیل های نزدیک دور هم جمع میشن و خبر آنچنانی از بزن و برقص نیست... یه آجیل ساده مخصوص که معمولا خود خانواده درست میکنن هم صرف میشه... مثل برنج و عدس بو داده .... تخمه های مختلف و اینها... ولی یه چیز بامزه که داره اینه که آخر مهمونی ، دور و بر نی نی کوچولو یه سری وسایل مختلف میذارن... مثلا قیچی، کتاب، خودکار، توپ بازی و از این چیزا.... بعد نی نی اولین چیزی رو که برداره میگن شغل آینده شو انتخاب کرده.. مثلا اگه قیچی برداره، خیاط میشه... اگه شونه برداره، آرایشگر میشه... اگه کتاب برداره، ملا میشه...خلاصه ... دو هفته قبل ، شانزدهم آبان دندونک سام کوچولو بود... فکر می کنید چی برداشت؟؟؟ سام توپ فوتبالشو برداشت... پسرم فوتبالیست میشه.... آی اینقدر خندیدیم بهش ... خیلی باهال بود... حتما عکسهاشو میذارم که ببینید... این روزا اینقدر نمک پاش شده که نگو... دیروز دالی بازی یاد گرفته و کلی غش میکنه وقتی باهاش بازی می کنیم...فقط شبها یه کمی ناله میکنه... فکر کنم از دندوناش باشه... یه دنیایی داریم ما. 

 

داستان کوتاه و بسیار زیبای قیمت رو بخونید.

چهارشنبه 17 مهر ماه سال 1387
سام و شیراز

الان که دارم براتون مینویسم سام تو شیرازه... هفته قبل پنج شنبه من و مامانی وسام رفتیم شیراز... آخه شنبه همین هفته که گذشت عروسی دختر خاله فریده بود... جاتون خالی خیلی خوش گذشت. البته من یکشنبه صبح برگشتم تهران... از اون رو تا الان من هنوز سام و مامانی رو ندیدم... گاهی از پشت گوشی باهاش صحبت می کنم... آی تو شیراز سام رو تحویل می گرفتن که نگو... تحویل که چه عرض کنم... دیگه کسی بابا، مامان سام رو نمی شناخت که ... می خواستن قورتش بدن... اونم حسابی شیرین کاری می کرد... از عروسی که دیگه نگو .. آی حال داد... جای همتون رو خالی کردم... به یاد همتون بودم... انشالا عروسی سام همه دعوتن.... وقتی داشتیم می رفتیم سام تا خود توی هواپیما خواب بود... همین که نشستیم بیدار شد ... بعد فکر کنم که گوشش به خاطر تغییر فشار اذیتش می کرد... اینقدر جیغ زد که سر همه رو برد... گریه نمی کردها... ولی جیغ می زد... هر کاری که کردیم ساکت نشد... آخرش هم کلی شیر بالا آوورد تا اینکه رسیدیم... ولی بعدش یه خنده های شیرینی می کرد... دل ما و شیراز رو برد. فردا سام و مامانی میان... دلم براش تنگ شده... به قول شاعر بزرگوار...  امشب که گذشت... فردا رو بگو

یکشنبه 7 مهر ماه سال 1387
هفت

امروز هفتم ماه هفتم سال هشتاد و هفت هست... سه تا هفت پشت سر هم ردیف شدن... تازه بیست وهفتم ماه رمضان هم هست...خیلی جالبه ها... مناسبت هایی که امروز رادیو اعلام می کرد شامل روز جهانی قلب و روز آتش نشان بود. دیدم حیفه که حالا این همه هفت تو یه روز جمع شدن هیچ مطلبی ننویسم. دوست داشتید فیلم هفت دیوید فینچر رو ببینید... مطمئنا امروز حال میده.

یادم رفته بود بگم که بابا بزرگ سام (بابای مامانی) وقتی برای المپیک رفته بود چین براش یه عالمه سوغاتی آوورده بود. یکیش که خیلی بامزه است. یه لباس ابریشمی هست که یه اژدها روش داره... یه سری قاشق چوبی چینی همون هایی که عمرا من و شما بتونیم باهاش غذا بخوریم... یه مجسمه بزرگ از دیوار چین و یه عالمه چیزهای دیگه... عکسهاشونو حتما میذارم براتون... 
مامان شایان یه
پست خیلی خیلی قشنگ داره که حتما پیشنهاد می کنم اونو بخونید... واقعا قشنگه... فکر کنم مامانی ها حسابی حالشو درک کنن.وبلاگ شایان کوچولو 



به مطلب " بهترین وقت برای کوتاه کردن موهای نوزاد" نظر بدین.

عکسهای جدید سام رو هم ببینید. 
سه شنبه 2 مهر ماه سال 1387
مرخصی وبلاگی

سلام... حال همتون خوبه...این دفعه خیلی طول کشید تا بیام و آپ کنم... یه کاری رو من از سال قبل شروع کردم که اگه خدا بخواد مهرماه نتیجه اون معلوم میشه... یا حسابی پولدار میشم یا اینکه حسابی حالم گرفته میشه  دعا کنید کارم بگیره همتونو جشن تولد یکسالگی سام دعوت کنم...
از سام هم که دیگه چی بگم... اینقدر بامزه شده که حد نداره ... دیگه یاد گرفته که غلط بزنه و هی به این طرف و اون طرف غلط میزنه... دو روز پیش هم یاد گرفت که پاهاشو با دستش بگیره... اینقدر خنده دار بود که نگو... یه چیز جالب اینکه از تلفن خیلی خوشش میاد... من متوجه شدم وقتی دارم با تلفن صحبت میکنم هی نگاهم میکنه... وقتی گوشی روی گوشش گذاشتم اینقدر خوشش میاد که صدای اون طرف تلفن رو گوش کنه ... میخنده ... وقتی هم که گوشی رو دور میکنم نق میزنه که میخواد دوباره...
راستی نی نی سمیه و علی هم دنیا اومد... حتما بهشون سر بزنید... من که خیلی خوشحال شدم... خیلی تبریک میگم بهتون. 

وبلاگ سمیه و علی 

 
عکسهای جدید سام رو هم ببینید.

به مطلب " بهترین وقت برای کوتاه کردن موهای نوزاد" نظر بدین.

شنبه 9 شهریور ماه سال 1387
یکسالگی نه ماه و نه روز

سیزدهم شهریور 

وبلاگ نه ماه و نه روز یکساله شد...

?
یکسال از روزی که تصمیم گرفتم برای گلک بنویسم گذشت... 

یکسال و دوهفته از وقتی که من و مامانی خبردار شدیم که داریم سه نفره می شیم گذشت 

با همه خاطراتش 

امیدوارم که همه مامانی ها و بابایی ها قدر این روزهای خوب رو بدونن 

از همه عزیزانی که تو این یکسال با ما بودن و کلی پیغامهای قشنگ میذاشتن ممنونیم 

براتون بهترین آرزوها رو داریم 

برنده مسابقه ما 

کارمند کوچولو 

صدای شکسته
برنده یکسال اشتراک خوندن وبلاگ سام... 

 

پنجشنبه 24 مرداد ماه سال 1387
مرداد

سایه ها می دانند... که چه تابستانی است... سایه هایی بی لک...
این آقای سام یه شیرین کاریهایی یاد گرفته که آدم دلش می خواد قید کار و زندگی رو بزنه بشینه پاش و خوش بگذرونه... تازه یاد گرفته که با دهنش صدا دربیاره که مثلا حرف میزنه ... اینقدر نازه که حد نداره... امروز هم چند تا غلت نصفه نیمه زده ... بالش هاپوشو خیلی دوست داره... مامانی میگره کنار صورتشو اون میخواد بگیرتش ولی غلت میزنه...

راستی سمیه و علی هم تو این روزها منتظر نی نی شون هستن... براشون دعا کنید.... خیلی وبلاگشون با سلیقه طراحی شده.... مخصوصا من از پوینتر موس خوشم میاد که شبیه به شیشه شیر میشه.... یه دوست شیرازی هم که یه نی نی داره برای سام پیغام گذاشته بود که خیلی حال کردم... میگفت تا یکی دو هفته دیگه لول اندازونشه...

نیمه شعبان مبارک... تعطیلات خوش بگذره...

عکسهای جدید سام رو ببینید.

وبلاگ سمیه و علی

وبلاگ حدیث

یکشنبه 6 مرداد ماه سال 1387
بی خوابی

وقتی این تایتل رو ببینید اونهایی که اهل سینما باشن یاد فیلم خاطره انگیز بی خوابی با بازی آل پاچینو می افتن... تو این فیلم آل نقش یه پلیس رو بازی می کنه که به سرزمینهای شمالی سفر می کنه تا راز یه جنایت رو کشف کنه... ولی به خاطر شمالی بودن اون منطقه آفتاب هیچ وقت غروب نمی کنه و همیشه روز هست و اون نمی تونه بخوابه... کلی با این مسئله مشکل پیدا می کنه ... حالا ربط این فلیم به این وبلاگ اینه که دقیقا بابایی ها و مامانی ها بعد از تولد نوزادشون این شکلی میشن... یعنی همیشه روزه و بایدبه کارهای نی نی برسن... اما اون خنده های شیرین سام می ارزه به هزارتا بی خوابی.
سام جدیدا سعی می کنه که با قاقا کردن صحبت کنه... وقتی هم که زیر گلوشو ماچ می کنم کلی ریسه میره... اینقدر ناز شده که نگو... حالا دیگه یاد گرفته که با خنده و لبخند توجه دیگران رو جلب کنه...خیلی ماه شده...
کارمند کوچولو منو به یه بازی دعوت کرده .... خیلی خیلی ممنونم... باید دوتاعکس از کامپیوتر خودم پیدا کنم یکی برای وقتی که خوشحال هستم... یکی برای وقتی که ناراحت هستم... من یه عکس هم به همسر کارمند کوچولو ،‌ دوست عزیزم آرشام هدیه می دم. انشالا که همیشه شاد باشید.

وقتی خوشحالم....

وقتی خوشحالم

وقتی غمگینم...

وقتی غمگینم

هدیه من به آرشام...

هدیه به آرشام عزیز

عکسهای جدید سام رو تو آلبومش ببینید.
در مورد طرز خوابیدن نوزاد نظر بدید.
 

سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387
یه دوست وبلاگی با سلیقه

سلام... حالتون خوبه... اینقدر مطلب دارم برای نوشتن که نمی دونم از کجا شروع کنم... اول اینکه اینقدر نمکی شده سام که نگو و نپرس... حالا سر فرصت چند تا عکس ازش گرفتم موقع حمومش... کلی خنده داره... یه مشکلی که داریم ما با این آقای سام اینکه خیلی گرمایی تشریف دارن... هوا هم که شدید گرم... یه کمی که گرمش میشه کلی سرو صدا راه میندازه... دل دردش اما بهتر شده... این کلیک اید خیلی خوبه... به همه مامانی ها و بابایی ها که مشکل کلیک شبانه نی نی هاشون رو اذیت می کنه توصیه می کنم که از کلیک اید استفاده کنن... البته باید آزاد تهیه بشه،‌ ولی خب نیتجه خوبی داره.
یکی از دوستای خوبی که از اولین روزهای این وبلاگ ما رو همراهی می کرد،‌ مامان طاها بود که واقعا باید به حوصله و سلیقه این خانم آفرین گفت... من هر وقت که رفتم تو وبلاگ ایشون پر بود از عکسهای قشنگ و با سلیقه ای که مامان طاها ازش گرفته بود... اگه میخواین یه پسر خندون و ناز رو ببینین حتما به وبلاگش سر بزنید.... برای خانواده آقا طاها حسابی آرزوی روزهای خوب و شاد رو دارم.
وبلاگ آقا طاها: نی نی عسل
در مورد مطلب طرز خواب نوزاد نظر بدید.

یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387
اتاق سام

از خیلی وقته که میخوام درباره اتاق سام براتون بنویسم این کلیک شبانه ذهنم رو مشغول کرده بود. مامان مامانی که خیلی زحمت کشیدند برای وسایل های اتاق سام. من هم اتاقشو دو رنگ کردم با یه سقف سه رنگ ... و با مامانی کلی بهش رسیدیم. روی تمام کمدها و درهای اتاق سام از این ستاره ها که وقتی تاریک میشه هوا،‌ چشمک می زنند چسبوندیم. وقتی اتاقش تاریکه خیلی قشنگ میشه...چون من از رنگ آبی خیلی خوشم میاد و ترکیب رنگ سیسمونی سام سبز و آبی هست، کلی خودکشون کردیم برای اتاق سرور... من و مامانی از آقای پو خیلی خوشمون میاد، پس تصمیم گرفتیم که شخصیت آقای پو تو تمام اتاق ایشون نمایان باشه... از پرده گرفته تا ساعت و قاب عکس... آقای سام بعد از یه ماه اومدند اتاق خودشون و تو تخت خودشون جلوس نمودند. قبل از اون خوب خونه مامان مامانی مهمونی تشریف داشتند. شما اتاق کوچولو های خودتون رو چه طور تزئین کردید؟؟؟
شما می تونید از اینجا عکسهای اتاق سام رو ببینید.
بیاین در مورد مطلب باید ها و نباید های قنداق نظر بدید.

یکشنبه 19 خرداد ماه سال 1387
بابایی و کلیک های شبانه

بابایی اصلا امروز حوصله نداره... اصلا من و مامانی نفهمیدیم این تعطیلات کی اومد و کی رفت... سام یه ده روزی هست که شبها دلش درد می گیره و اینقدر گریه می کنه که صورتش پر از اشک میشه... آی دلم می سوزه... دهن کوچولوش بدون نفس جیغ میزنه... دکتر که بردیمش میگه بچه ها همشون تا سه ماهگی حدود های بعد از ظهر تا شب یه دل دردی میگرن که بهش میگن کلیک شبانه... کاریش هم نمیشه کرد... با گریمکسچر و اینها یه مقداری میشه جلوش رو گرفت اگر نشد از کلیک اید استفاده کنید... دکترای دیگه هم همین رو میگفتن... روزها که خوب میخوره و میخوابه اینقدر خوش اخلاقه که نگو... وقتی باهاش حرف می زنیم اینقدر دست و پاشو تکون میده ... آدم حال می کنه... دیروز هم از ساعت حدود شش و نیم بعد از ظهر گریه اش گرفت... به گفته دکتر، یکی از راههاش اینه که ببریمش بیرون هوا بخوره... بردیمش ساکت شد... ولی دو دفعه دیگه هم شروع به گریه کرد... گفتیم نکنه گوش درد گرفته ... دوباره بردیمش دکتر معاینه اش کرد و گفت چیزی نیست... اگه گریه نکرد باید بیاریدش دکتر... بابایی اصلا حوصله نداره امروز...

هفته قبل سام علامه به من زنگ زد... خیلی خوشحال شدم.... صحبت کردیم ... از خودمون... از سام من.... از نی نی سام علامه... خوب بود... هنوز برنامه شو ندیدم...وقتی دیدم تعریف می کنم براتون

خوب این هم جواب یه کوچولو که منو به بازی دعوت کرده بود.قوانین بازی به این ترتیب هست که اول ده تا چیز که دوست داری،‌بعد ده تا چیز که دوست نداری و بعد هم دعوت از ده نفر برای ادامه بازی.

ده تا چیز که من دوست دارم.

1-      دوست دارم شبهای بهار و تابستون تو ماشین بشینم کنار مامانی و سام پنجره پائین باشه و من دستم رو بیرون بذارم تا خنکی هوا پوستم رو خنک کنه

2-      دوست دارم کنار ساحل زیر آفتاب رو شن های داغ بخوابم .... چشمم رو ببندم و داغی آفتاب رو حس کنم

3-      دوست دارم روزهای بارونی ماسوله ... تو سردی بارون کنار مامانی قدم بزنیم.

4-      دوست دارم یه روز پدر و مادرم رو بفرستم حج واجب

5-      دوست دارم با جوونای فامیل یه سفر همه با هم بریم تایلند

6-      دوست دارم تمام جاهای تاریخی و تفریحی ایران رو از بر شم... چه حالی میده

7-      یه بی ام و اسپرت سقف تاشو... البته از کمپرسور هم خوشم میاد

8-      کباب چنجه که خودم درست کرده باشم...

9-      تا اونجایی که از دستم بر بیاد کار بقیه رو راه بندازم

10-    تو یکی از اجراهای زنده سیاوش قمیشی باشم.

 

ده تا چیز که دوست ندارم.

1-      با آدم دو رو دروغگو هم کلام بشم... آی بدم میاد از این آدما... یکی هست جایی که کار می کنم... صدای نمازش سه طبقه بلند میشه... آی پشت سر آدم حرف میزنه... از خودش خجالت نمیکشه.

2-      صحنه های مرگ و میر که تلوزیون نشون میده خیال میکنه که فیل هوا کرده... نمیگه چند هزارتا زن و بچه دارن نگاه میکنن... روح کارگردانش مریضه.

3-      تو سرمای جاده قزوین پنچر کنم... اونم ساعت ده و نیم شب... بعد ببینی که آچار چرخت خرابه... آخه یه بار عین همین ماجرا سرم اومد... مردم تا یه ماشین وایستاد... گفت آچار چرخ ندارم...

4-      سرما

5-      مریض شدن وقتی کلی کار داری

6-      دلت میخواد یه فیلم ببینی و برق بره

7-      عرق آقایون جنتلمن که سه هفته یه بار میرن حموم ولی بعدش همون پیرهن سه هفته قبل رو میپوشن

8-      تو یه شهر غریب کار کنی

9-      بی پولی

10-   آشپزخونه کثیف محل کارمون

ده نفری که دعوت می کنم به بازی

 

۱- ساناز با یه آقای شیک

۲- دهکده رویا

۳- چشمان غمگین

۴- سایه سپیدار

۵- کارمند کوچولو

۶- محسن و سحر بانو

۷- کلبه عشق

۸- دوست پائیزی

۹- نی نی عسل

۱۰- علی و سمیه

همگی سلامت باشید.

دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387
اصفهان

آخر هفته پیش سه روز رفته بودم اصفهان،‌ برای شرکت توی یه جشنواره... آی دلم تنگ شده بود برای سام و مامانی، اصلا انگار اصفهان یخ کرده بود... هیچ حسی نمی داد... با اینکه من این همه این شهر رو دوست دارم... یادم میومد دو سال قبل که با مامانی رفته بودیم اصفهان من اینقدر با هیجان تو میدون نقش جهان می گشتم باهاش که نگو... کلی عکس گرفتیم و آخرش هم رفتیم یه رستوران سنتی کلی حال کردیم... این دفعه اصلا میل به گشت و گذار نداشتم... ولی برای سام یه ساعت دیواری که نقش عروسک پو بود گرفتم... خیلی قشنگ شده... یه خبر جالب... مامانی و سام آخر این هفته میان خونه... دیگه میخوایم مامان مامانی رو خلاص کنیم از این همه زحمت... بنده خدا کلی خسته شد تو این یه ماه... شنبه هم برای سام یه تولد کوچولوی یه ماهگی گرفتیم... البته جمعه تولدش بود... ولی منتظرم موندن تا من از اصفهان بیام... انشالا یه روز  با مامانی وسام باهم میریم ... بزرگ بشه بهش میگم هنر تو اصفهان یعنی چی.
عکسهای جدید تا سه هفتگی سام.

یکشنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1387
وبلاگ بابایی ها و نی نی ها

وبلاگ باباها و نی نی ها
سلام به همه بابایی های خوب...می خواستم بهتون خبر بدم که وبلاگ بابایی ها راه اندازی شد... همه بابایی هایی که مایلند عضو این وبلاگ بشن و خودشون درباره تجربیات،‌ ایده ها،‌ خاطرات و ... بنویسن،‌دعوت رسمی دارن تا بیان،‌ از همه دوستای خوب وبلاگ نه ماه و نه روز می خوام که این خبررو تو وبلاگ های خودشون بذارن تا یه جمع خوبی رو داشته باشیم... از همتون ممنونم. برای مشاهده وبلاگ بابایی ها و نی نی ها اینجا کلیک کنید.
وبلاگ بابایی ها و نی نی ها

دوشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1387
خاله فریده

سلام... سلام... سلام... خوبید... خوشید... امیدوارم که همیشه شاد و خندون باشید. اولش که یه کم معذرت به خاطر اینکه دیر آپ می کنم... اینقدر این قندک نازه که آدم دلش نمیاد بیخیالش بشه و به کارهای دیگه برسه... هر لحظه ای که میگذره یه خاطره است... الان من و مامانی و سام با هم خونه مامان مامانی اطراق کردیم ، توپ هم نمی تونه ما رو بیرون کنه... بنده خدا مامان مامانی همراه خاله فریده از صبح تا شب به امور این ولیعهد رسیدگی می کنن... خاله فریده خاله مامانی هست و بگم اگه ایشون نبودن،‌ هر وقت که سام گریه می کرد باید من و مامانی هم پابه پاش می نشستیم و گریه می کردیم... الان که اینجانب دارم براتون می نویسم تقریبا سه واحد پیش نیاز بچه داری رو پیش ایشون گذروندم و نمره کامل هم دریافت کردم... اینقدر باحوصله و سلیقه بچه داری می کنه که آدم دلش می خواد یه دو سه تا دیگه نی نی داشته باشه... روز دوم یا سوم بود که خیلی بامزه با یه دستمال نرم بدن سام رو با عرق کاسنی شست و اونو پیچید ،‌ یعنی دوست داشتم بودید اونجا که ببینید این نی نی ما چه اداهایی میومد،‌ اینقدر خوشش اومده بود که نگو... خودشو یه کش و قوسی میداد که انگار کوه کنده... اگه سام گریه کنه،‌ حالتهای متفاوتی می تونه داشته باشه... مثلا گرسنه هست، جاشو خیس کرده،‌ دلش درد می کنه،‌ یا الکی میخواد فقط بغلش کنیم... اینکه کدوم اینهاست دقیقا خاله فریده است که میگه... دارم یاد می گیرم. دختر خاله فریده هم در حال تدارک مراسم ازدواج و ... هست که زنگ زده به خاله فریده میگه خوبه وقتی زنش دادی دیگه برگرد خونه... ما هم گفتیم که تا خاله فریده از سام ما یه آقای دکتر خوش تیپ و باکلاس به ما نده که نمی ذاریم بره... بنده خدا از وقتی که سام دنیا اومد یکراست از فرودگاه اومد بیمارستان تا الان نتونسته برگرده خونه... خدایا خودت از دست ما نجاتش بده...
اونهایی که مایلند عکسهای جدید سام رو ببینن اینجا کلیک کنن.عکسهای سام

چهارشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1387
تولدت مبارک


سلام به همگی دوستان که اینقدر به من و مامانی و گلک ما لطف داشتن... از همتون ممنونم به خاطر پیغامهای قشنگتون... به خاطر محبت های بی حدی که به ما داشتین... ببخشید که دیر آپ کردم ... خوب بابا شدم دیگه ... سرم شلوغه ... اینقدر خوشحالم که نمی دونم چه جوری براتون تعریف کنم... اینقدر نازه که نمی دونید... اولین بار که دیدمش،‌ جدا جا خوردم... اینقدر ظریف و ناز بود که می ترسیدم بهش دست بزنم... بذارید از اولش بگم که اون روز،‌یعنی سه شنبه بیست و هفتم فروردین،‌ یه کم دیر از سر کار اومد خونه،‌ دیدم مامانی یه مقدار احساس ناراحتی می کنه... با خودمون گفتیم بریم بیمارستان،‌بعدش اگه خبری بود به مامان و بابا خبر بدیم... رفتیم و دکترای اورژانس گفتند که چه نشستید که نی نی تون یه خورده عجله داره... منهم که میدونید چقدر حواسم تو اینجور موقعیت ها جمعه... یهو نزدیک بود غش کنم... حالا فکر می کردم که دکتر نی نی چون گفته دوازدهم،‌ آیه منزله که حتما دوازدهم دنیا میاد...سریع کارهای مربوط به پذیرش رو انجام دادیم و تو همین حال و احوال مامان و بابای مامانی و من اومدند و عمه نی نی هم سر رسید ویه شلوغ پلوغی بود که نگو... دیگه مامانی وقتی داشت میرفت تو اتاق عمل،‌آی من دلم گرفت... آی من دلم گرفت... انگار که میخوان از من بگیرنش... هی دعا کردم و آیه الکرسی خوندم... برای خودش و نی نی ما و همه مامانی هایی که نی نی دارن... حالا مگه ثانیه میگذره... حالا مگه ساعت تموم میشه... ساعت ده و نیم مامانی رفت تو اتاق و گفتند یازده و نیم میاد بیرون... نشون به اون نشون که یازده و نیم نیومد هیچ، تا ساعت طرفای دو طول کشید که مامانی بیاد بیرون... دیگه پا و کمر و گردن و همه استخونهام تیر می کشید... دیگه نمی گم از اینکه نگهبانا نمی ذاشتند پشت در وایستیم و خواهرم و زن داداشم که پلیس بازی کردن و از دست نگهبانا فرار کردن اومدن بالا یه گوشه قایم شدن و اینها... ساعت یازده و نیم به من گفتن که بیا گل پسرتو ببین... وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ... اینقدر ناز بود که نمی تونم تعریف کنم... باید خودتون میل کنید و بابا بشید تا بفهمید.... خیلی ظریف بود... دیگه مامانی رو آوردند و نی نی کنارش بود... تا رفتیم تو بخش و مامانی رو خوابوندن شد طرفهای ساعت سه... حالا بقیه شون بعدا می گم... راستی میخواین بدونید اسم نی نی ما یعنی همون گلک تا حال چی شد؟؟؟
این پائین رو ببینید:

                                            
میخواید عکسای سام ما رو ببینید... رو اسمش کلیک کنید.

چهارشنبه 28 فروردین ماه سال 1387
کیش و مات ... در یازده و سی دقیقه

خیلی خوابم میاد... دیشب دو ساعت خوابیدم...ساعت چهار و ده دقیقه صبح خوابیدم و ساعت شش بیدار شدم... دقیقا الان بیست و چهارساعت و ده دقیقه است که پیش ماست... اولین بار که دیدمش ،‌ نمی دونستم چی بگم... خیلی ظریف و ترد ... خیلی آروم و ناز...
خیلی خوابم میاد... ولی باید میومدم و به همه دوستای این وبلاگ خبر میدادم که من ومامانی دیروز کیش ومات شدیم... مثل شما که دارین این متن رو می خونید...
گلک ما دنیا اومد... ساعت یازده و سی دقیقه دیشب..
به همین راحتی...